آرزو می کردم بجای باران آتش می بارید تا در این دایره ها دنبال خیسی چشمه ای باشم تا شاید از گرما در امان . .. خیالم را به زلالی آبها بسپارم . چند تککه ای کاغذ ار جیبها یم که هیچ از کفشم در بیاورم و با ناله ای میان این آتش ها خشکشان کنم . تصویری از قصری زیبا میان آب و گلستانی شگرف میان آتش بکشم با چرکهای ناخنم . خیال که تمام نمیشود اما این تکه های کاغذ بیش از حد پوسیده اند تا بشود روی شان خطی کشید .
قبلا هم که سالم بودند خطی نمی کشیدم .پس برای چه باید از آتش بگریزم !؟
دوباره برمی گردم به کنار دایره زیر همان درخت و فحش می خورم .